ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

266

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) خود و خانواده‌اش به ميزان خوراك از بيت المال استفاده مىكردند و با اموال شخصى خود به كار و حرفه مىپرداخت . واقدى از عبد الله بن سليمان ، از عبد الله بن واقد ، از ابن عمر نقل مىكند ابو موسى اشعرى به عاتكه دختر زيد بن عمرو بن نفيل كه همسر عمر است فرشى ( قاليچه‌اى ) هديه داده بود كه من آن را ديدم طول آن يك ذراع و يك وجب بود . عمر پيش او رفت و چون آن را ديد گفت : از كجا برايت آمده است ؟ گفت : ابو موسى آن را هديه آورده است . عمر آن را گرفت و بر سر همسرش كوبيد چنان كه تمام موهايش آشفته شد و گفت : ابو موسى اشعرى را با تحقير و ناراحتى پيش من آوريد ، گويد ، چون او را آوردند مىگفت : اى امير مؤمنان در مورد من شتاب مكن . عمر گفت : چه چيز تو را واداشته است كه به همسران من هديه دهى ؟ آن گاه آن را برداشت و بر سر ابو موسى زد و گفت : بگير كه ما را نيازى به آن نيست . واقدى از عبد الله بن عمرو و عبد الله بن زيد بن اسلم ، از قول پدرش نقل مىكند كه مىگفته است عمر به من گفت : بر در خانه بايست ( حاجب باش ) و از هيچ كس هيچ هديه‌اى مپذير . گويد ، روزى بر تن من جامه نوى ديد ، گفت : اين جامه را از كجا آورده‌اى ؟ گفتم آن را عبيد الله بن عمر به من داده است ، گفت : از عبيد الله بگير و اما از غير او هيچ چيز مگير . اسلم مىگويد : يك بار زبير بر در خانه آمد و خواست وارد خانه شود ، گفتم : امير مؤمنان در اين ساعت گرفتار است . دست بلند كرد و ضربتى پشت سرم زد كه فريادم بلند شد . پيش عمر دويدم ، گفت : تو را چه مىشود ؟ داستان را گفتم كه زبير مرا زد . عمر گفت : شگفتا زبير و چنين كارى ؟ به خدا سوگند در اين باره فكرى مىكنم . آن گاه گفت : او را وارد كن و زبير را نزد عمر آوردم عمر گفت : چرا اين غلام را زدى ؟ زبير گفت : تصور مىكند مىتواند از ورود ما جلوگيرى كند ، عمر گفت : آيا تو را هرگز از در خانه برگردانده است ؟ گفت نه . عمر گفت : پس اگر بگويد ساعتى صبر كن امير مؤمنان گرفتار است عذر مرا نمىپذيرى ، درنده درندهء ديگر را خون آلود مىكند و سپس مىخورد . واقدى از عبد الله بن عمر ، از اسلم نقل مىكند * بلال آمد و خواست نزد عمر برود ، گفتم : خواب است . گفت : اى اسلم عمر چگونه است ؟ گفتم : بهترين مردم است فقط چون خشمگين مىشود كار بسيار دشوارى است . بلال گفت : هر گاه من بودم و خشمگين مىشد براى او قرآن مىخواندم تا خشم او فرونشيند .